چشمهایش
از من خیلی راهه تا تو. خیلی. یه شب که از آسایشگاه زده بودیم بیرون ، این یارو موتوریه رو راضی کردیم ما رو بیاره دَمِت. اومدیم ، نبودی ، چراغا خاموش ، خونه ظلمات. میشه مگه تو باشی ، تاریکی باشه ؟ وایسادیم یه لنگه پا ، با اون درخت خشکه هس ته کوچتون ، باهاش حرف زدیم. گفتیم تو هر رو می بینی دلبرو ؟ خندید پدسگ ، گف آره. خواسیم بکشیمش ، دیدیم عین خودمونه ، خیلی ساله مرده ، کسی نیس به روش بیاره. نبودی تو. هی راه رفتیم کوچه رو ، هی هرکی رد شد چپ نگاه کرد مام انگار نه انگار. بعد گفتیم نکنه بیای ببینی ما با لباس آسایشگاه اومدیم باز بگی بی آبرویی کردی ، بامون تلخ شی. جلدی رفتیم قایم شدیم پشت اون ماشین گندهه. هی وایسادیم نیگا کردیم بلکم بیای رد شی ، نیومدی. گفتیم بریم تا شب نشده ، خیلی راهه تا اتاق ما ، ته اون راهروی زشت. کلاه رو کشیدیم سرمون ، راه افتادیم بریم ، اومدی. اومدین یعنی. تو بودی و یارو. چه قشنگ هم بود. همون شکلی که همیشه دوس داشتی. یادته عکس می کشیدی تو دفتر من ، می گفتی مرد باید این شکلی باشه ، منم حرص میخوردم هی پاره می کردم نقاشیاتو ؟ یادته ؟ یادت رفته. وایسادم نیگاتون کردم. ماچت کرد ناکس. بغلت کرد ، قد بغلش بودی. هرچی واست کم بود بغل من ، اونجا امن بودی ، قشنگ بودی ، آروم بودی ، خورشید بودی. می خندید. می خندیدی براش. بعد رفتین تو ، در رو بستین ، چراغای خونه روشن شد ، سایه تون افتاد رو پرده های پشت پنجره .... خیالت هیشکی نبود و ندید . من بودم . دیدم ....
#حمیدسلیمی