چشمهایش
معشوق نیامده من...
امشب دلم از تمام دنیا گرفته بود،
قلبم _تیر_ میکشید زیر بار مشکلات،
و من دلم _مِهر_ تو را میخواست،
اینکه باشی و من به چشمانت خیر شوم و غر بزنم،
یا شاید نصف شب از بیخوابی به همان گوشیات زنگ بزنم که فقط خودم و خودت شمارهاش را داریم ،اما من که دلم نمیاید تو را با صدای زنگ اذیت کنم،
پیامی میدهم شاید بیدار باشی،
که شاید دهانم مهمان گوشهایت باشم،
که حرف بزنم و تو گوش بدهی،
دلم گذاشتن سرم روی گودی گردنت را میخواهد،
آرام و بیصدا نفس بکشم،
و تو مثل همیشه بگویی آرام باش _درستش میکنم_...
نمیدانی نبودنت چه غمی دارد معشوقه خیالیام...
من تو را زیبا و بی نقص با چشمانی جادویی تصور میکنم،
منتظرم بیایی و صدایت کنم پسرِ قِشَنگ من... میمیرم برای چشمهایت...
ای معشوقه دیر آمده من...روشنی روزهای تاریکم...
در کدامین نقطه از این دنیا ایستادهایی...