چشمهایش
و منی که هرلحظهام همچنان درگیر آن موی خرمایی رنگ و لباس مشکی توست دنیایم همینقدر رنگیست...
#ویدا
و منی که هرلحظهام همچنان درگیر آن موی خرمایی رنگ و لباس مشکی توست دنیایم همینقدر رنگیست...
#ویدا
میگویم دلبرم
کاش شما بودید و من و نیکمتی که پشت آن شکوفه های گیلاس آویزان است
و شما سر مبارکتان رو روی گودی گردن من میگذاشتید
من هم سرم را تکیه میدادم به سر شما و دست دیگرم را لای موهای پر پشت و کوتاه شما میکشیدم
بوی عطر تلخ شما من را تاکجاها که نمیبرد
و اگر شما لب به سخن بگشایید و از پیراهن گل گلی کوتاه من تعریف کنید دیگر چیزی از خدا نمیخواهم...
#ویدا
منو ببر به همون زمانی که کنارت نشستم تو ماشین
دستمو میگرفتی دم برگشتن و میذاشتی رو قلبت و میگفتی دوست دارم
میگفتی کاش مال من بودی،
با اون دستت یه سیگار روشن میکردی و رانندگی میکردی
گاهی با همون دستت دنده های ماشینو عوض میکردی،
و من ته دلم غش میرفت واسه عشقت واسه دوست داشتنت اما غرورم اجازه ابراز نمیداد،
به همون بوسه هایی که پشت دستم میزدی
به همون دوست دارمای عاشقانه که بهم میگفتی
به همون سیگارایی که دم آخر پشت هم دود میشدن
،قسم،که تو هم رویای من بودی
تو برازنده قلب من بودی
تو قد آغوش من بودی
از اونا که وقتی بغلشون میکنی سرت مستقیم رو قلبش قرار میگیره واسه شنیدن صدای قلبش،
نمیدونم چیشد تو رو از دست دادم
کفر نعمت کردم و رونده شدم
و حالا من موندم و ذهنی پُر از تو
تمام من تو شدی
تو همونی که برا یه لحظه دیدنت تو خیایون به همه چی دقت میکنم بلکه شاید تو ماشینی جایی ببینمت...
به تمام اشکایی که موقع دلتنگی و دیدارها میریختی،قسم
دلتنگم....
کاش...بیایی
کاش باشی...
کاش بخوانی ...
#ویدا
از من خیلی راهه تا تو. خیلی. یه شب که از آسایشگاه زده بودیم بیرون ، این یارو موتوریه رو راضی کردیم ما رو بیاره دَمِت. اومدیم ، نبودی ، چراغا خاموش ، خونه ظلمات. میشه مگه تو باشی ، تاریکی باشه ؟ وایسادیم یه لنگه پا ، با اون درخت خشکه هس ته کوچتون ، باهاش حرف زدیم. گفتیم تو هر رو می بینی دلبرو ؟ خندید پدسگ ، گف آره. خواسیم بکشیمش ، دیدیم عین خودمونه ، خیلی ساله مرده ، کسی نیس به روش بیاره. نبودی تو. هی راه رفتیم کوچه رو ، هی هرکی رد شد چپ نگاه کرد مام انگار نه انگار. بعد گفتیم نکنه بیای ببینی ما با لباس آسایشگاه اومدیم باز بگی بی آبرویی کردی ، بامون تلخ شی. جلدی رفتیم قایم شدیم پشت اون ماشین گندهه. هی وایسادیم نیگا کردیم بلکم بیای رد شی ، نیومدی. گفتیم بریم تا شب نشده ، خیلی راهه تا اتاق ما ، ته اون راهروی زشت. کلاه رو کشیدیم سرمون ، راه افتادیم بریم ، اومدی. اومدین یعنی. تو بودی و یارو. چه قشنگ هم بود. همون شکلی که همیشه دوس داشتی. یادته عکس می کشیدی تو دفتر من ، می گفتی مرد باید این شکلی باشه ، منم حرص میخوردم هی پاره می کردم نقاشیاتو ؟ یادته ؟ یادت رفته. وایسادم نیگاتون کردم. ماچت کرد ناکس. بغلت کرد ، قد بغلش بودی. هرچی واست کم بود بغل من ، اونجا امن بودی ، قشنگ بودی ، آروم بودی ، خورشید بودی. می خندید. می خندیدی براش. بعد رفتین تو ، در رو بستین ، چراغای خونه روشن شد ، سایه تون افتاد رو پرده های پشت پنجره .... خیالت هیشکی نبود و ندید . من بودم . دیدم ....
#حمیدسلیمی
سلام بر حرف هایی که در قلب ماند و خواهد ماند...
میدونی رسیدنه کِی قشنگه؟
بعد از جنگیدن..بعد از سختی..بعد از اشک..!
اونوقت اون رسیدنه، طعم چایی با عطرِ هل توی بارون میده یا طعم قرمه سبزی های جا افتاده مامان یا طعم اون تیکه آخر نون بستنی قیفی؛دیدی چقدر لذت بخشه همش!؟ رسیدن بعد سختی هم همینه!اونوقت که از ته دلت میگی آخیششش.. ارزششو داشت اون همه جنگیدن.
الهی که نصیب همتون این آخیش دلچسب...
دو فنجان قهوه سفارش میدهم، و بیمحابا دستهای تو را میگیرم. راحت باش! هیچکس ما را نخواهد دید. اینجا کافهی “خیال من” است …
چگونه میتوانم آنرا که در قلبم لمس کردم را فراموش کنم...
امروز یه زوجِ سالمند اومدن درمانگاه
اول شوهره اومد یواشکی از خانومه پرسید
برای عکس شبکیه آمپولم می زنید؟
گفتن: نه فقط یه قطره میریزیم، خندید و رفت پیش خانومش!
گفت: پوراندخت جان،
نترس آمپول نمیزنن یه قطره میریزن
چشمات خوشگل تر میشه! لطفا اینجوری عاشق باشین...